تبليغاتX
ما بی قرار حسینیم

























ما بی قرار حسینیم

من و تو مسئولیم

 ای ساربان آهسته رو آرام جان گم کرده ام

 

آخر شده ماه حسین من میزبان گم کرده ام

 

سلام اربابم

 

سلام بر ماه حسین

 

سلام دوستان عزیزم نزدیک محرمه امیدوارم که یادتون نره برام دعا کنید.

 

 

 

ای اجل این چند روزه دور مارو خط بکش

 

وعده ما عصر عاشورا کنار قتلگاه...

نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 11:16 توسط مریم(تمنا)|

خداوندا تورا غریب دیدم و غریبانه غریبت شدم

                                                   من تو را بخشنده پنداشتم و گناهکار شدم

تورا گرم دیدم و در سردترین لحظه ها به سراغت آمدم

                                               بار خدایا تو مرا چگونه دیدی که اینچنین به من وفادار ماندی...؟

نوشته شده در شنبه چهاردهم خرداد 1390ساعت 14:22 توسط مریم(تمنا)|

امید داشته باشیم. هنوز خدا رو داریم.

اگر تنهاترين تنها شوم باز خدا هست

 او جانشين همه نداشتنهاست

 نفرين ها و آفرين ها بی ثمر است

 اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند

 و از آسمان هول و کينه بر سرم بارد

 تو مهربان جاودان آسيب نا پذير من هستی

 ای پناهگاه ابدی

 تو می توانی جانشين همه بی پناهی ها شوی

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390ساعت 17:58 توسط مریم(تمنا)|

باز کن پنجره ها را که نسیم

روز میلاد اقاقی ها را

جشن می گیرد

و بهار

روی هر شاخه کنار هر برگ

شمع روشن کرده است.

همه ی چلچله ها برگشتند

و طراوت را فریاد زدند .

کوچه یک پارچه آغاز شده است

و درخت گیلاس

هدیه ی جشن اقاقی هارا

گل به دامن کرده است.

باز کن پنجره هارا ای دوست!

هیچ یادت هست

که زمین را عطشی وحشی سوخت؟

برگ ها پژمردند؟

تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

هیچ یادت هست

توی تاریکی شب های بلند

سیلی سرما با خاک چه کرد؟

با سر و سینه ی گل های سپید

نیمه شب باذ غضبناک چه کرد؟

هیچ یادت هست؟

حالیا معجزه ی باران را باور کن!

و سخاوت را

در چشم چمن زار ببین!

و محبت را در روح نسیم

که در این کوچه ی تنگ

با همین دست تهی

روز میلاد اقاقی ها را

جشن می گیرد.

خاک جان یافته است

تو چرا سنگ شدی؟

تو چرا این همه دل تنگ شدی؟

باز کن پنجره را ...

و بهاران را باور کن !

                                                   فریدون مشیری

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 23:50 توسط مریم(تمنا)|

خدا: بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است

بنده: خدایا ! خسته ام! نمی توانم.

خدا: بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان.

بنده: خدایا ! خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم…

خدا: بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان

بنده: خدایا سه رکعت زیاد است

خدا: بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان

بنده: خدایا ! امروز خیلی خسته ام! آیا راه دیگری ندارد؟

خدا: بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله

بنده: خدایا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد!

خدا: بنده ی من همانجا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله

بنده: خدایا هوا سرد است!نمی توانم دستانم را از زیر پتو در بیاورم

خدا: بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب می کنیم

بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد

خدا: ملائکه ی من! ببینید من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است چیزی به اذان صبح نمانده

او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است امشب با من حرف نزده

ملائکه: خداوندا! دوباره او را بیدار کردیم ،اما باز خوابید

خدا: ملائکه ی من در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست

ملائکه: پروردگارا! باز هم بیدار نمی شود!

خدا: اذان صبح را می گویند هنگام طلوع آفتاب است ای بنده ی من بیدار شو

نماز صبحت قضا می شود خورشید از مشرق سر بر می آورد

ملائکه:خداوندا نمی خواهی با او قهر کنی؟

خدا: او جز من کسی را ندارد…شاید توبه کرد…

بنده ی من تو به هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم

که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صد ها خدا داری


اللهم اجعلنی من المحبین و المن المنتقمین و السائلین الزهرا . . .


نوشته شده در یکشنبه هشتم اسفند 1389ساعت 23:35 توسط مریم(تمنا)|

نوشته شده در شنبه بیست و سوم بهمن 1389ساعت 13:42 توسط مریم(تمنا)|

وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.

                 وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.

                           وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.

                                      وقتی خواستم بگریم، گفتند دروغ است.

                                                وقتی خواستم بخندم، گفتند دیوانه است.

                                                                   دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم دی 1389ساعت 18:18 توسط مریم(تمنا)|

ويكتور هوگو گفته است :

 

           زندگي رياضيات است لطفا :

 

                     خوبي ها را جمع كنيد

 

                      دعواها را كم كنيد

 

                      شادي ها را ضرب كنيد

 

                     درد ها را تقسيم كنيد

 

                      نفرت ها  را زير راديكال ببريد

 

                    و عشق را به توان برسانيد

 

                   آنگاه از زندگي كردن لذت ببريد.

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم دی 1389ساعت 20:27 توسط مریم(تمنا)|

فقر ، همه جا سر می کشد ...

فقر ، گرسنگی نیست...

فقر ، عریانی هم نیست...

فقر ، گاهی خود را زیر شمش ها ی طلا پنهان می کند...

فقر ، چیزی را "نداشتن" است ، ولی ، آن چیز پول نیست...طلا و غذا نیست...

فقر ، ذهن را مبتلا می کند ...

فقر ، بشکه های نفت را در عربستان ، تا ته سر می کشد ...

فقر ، همان گرد و خاکی است که بر کتاب های فروش نرفته ی یک کتابفروشی می نشیند...

فقر ، تیغه ی برنده ی ماشین بازیافت است ، که روزنامه های برگشتی را خرد می کند ...

فقر ، کتیبه ی سه هزار ساله ای است که روی آن یادگاری نوشته اند ...

فقر ، پوست موزی است که از پنجره ی یک اتومبیل به خیابان انداخته می شود ...

فقر ، همه جا سر می کشد...
 
                                            
                            
فقر ، شب را بی "غذا" سر کردن نیست ...
                                             
                      فقر ، روز را بی " اندیشه " سر کردن است...

                                                                                       دکتر علی شریعتی

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت 22:23 توسط مریم(تمنا)|

بخون چاوش که ماه نور عین

بخون ماه ابالفضل و حسینه

بخون چاوش که عالم کربلا شد

سر ارباب من بر نیزه ها شد

بخون چاوش ابالفضل دست نداره

یکی معجر برا زینب بیاره

سلام بر محرم

سلام بر حسین

سلام بر بیرق عزا

سلام بر تشنه لبان بی کفن

سلام بر گوش بی گوشواره

سلام بر خواهر  قد خمیده

سلام بر سه ساله ی در بند

قلم در دستم سنگینی می کند

نوشتن مشکل است

مدت هاست ننوشته ام

قلمم را به دست دل می دهم

تا عشق برایم بنویسد نه قلم 

حسین عشق محض است و عشق باید برایش بنویسد

ای عشق می خوانمت با سکوتم

می خواهمت با وجودم

ای چراغ راه ، ای منجی ، در ظلمت اسیرم در بی راهه ها راه گم کرده ام

ای کشتی نجات تو منجی ام باش

یک سال گذشت

سال پیش این روز ها مهمان حرمت بودم

از خرابه به قتلگاه رسیدم

اذن دخول حرمت را خواهرت داده بود

باز دل هوایت کرده است

کربلا می خواهد

و باز هم دست به دامان خواهرت هستم

تا اذنم دهد.

التماس دعا

نوشته شده در شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت 23:38 توسط مریم(تمنا)|

 

کیست مرا یاری کند؟

 

باز هم صدای اربابم به گوش می رسد

 

او می گوید:

 

کیست مرا یاری کند؟

 

آیا کسی هست؟

 

آیا کسی هست که به صدای مولایم لبیک بگوید؟

 

مولا جان کمکم کن تا من هم لبیک گوی ندای تو باشم

 

می دانم نا قابلم اما تو قابلم کن

 

همان طور که زهیر را قابل کردی

 

اربابم

 

زهیر از تو بیزار بود اما نمی دانم چه به او گفتی

 

 که در یک لحظه به گونه ای عاشقت شد

 

 که جانش را فدا کرد

 

براستی چه به زهیر گفتی؟

 

جمله ای هم از آن جملات به من بگو

 

زهیر بیزار بود عاشق شد

 

اربابم من که عاشقم.

 

اربابم همه ی عشاق به معشوقشان می گویند

 

دوستت دارم

 

من هم به معشوقم حسین بن علی می گویم

 

دوستت دارم.

 

نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1388ساعت 23:13 توسط مریم(تمنا)|

  دانی که چرا خانه ی حق کشته سیه پوش؟

 

       یعنی که خدای تو عزادار حسین است

 

سلام دوستان عزیزم

 

برای همه ی دوستان وبلاگ و اینترنتم در مقابل

 

شش گوشه ی اربابم دعا کردم

 

فرا رسیدین ماه محرم را هم تسلیت میگم.

 

بخون چاوش که ماه نور عینه

 

بخون ماهه ابالفضل و حسینه

 

بخون چاوش که عالم کربلا شد

 

سر ارباب من بر  نیزه ها شد

 

بخون چاوش ابالفضل دست نداره

 

یکی معجر برا  زینب بیاره

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 10:57 توسط مریم(تمنا)|

سلام بر عمه ي سه ساله ي سادات

 

سلام بر پيام آور كربلا

 

و سلام بر حسين ، اربابم

 

اربابي كه سالهاست انتظار ديدن شش گوشه اش قرار را از دلم ربوده

 

و حال باور نمي كنم كنم كه من هم خواهم رفت

 

البته تا شش گوشه را نبينم باور نخواهم كرد

 

و خوشحالم ار اينكه براي ديدن شش گوشه بايد از عمه جان زينب اجازه بگيرم

 

و

 

سلام  بر شما دوستان عزيز

 

چون عازم سوريه و كربلا هستم

 

آمده ام از همه شما حلاليت بطلبم

 

و از همه ي شما خواهشمندم اگر از من دلخوريد منو ببخشيد.

 

 

                                    كاش كه گنبد طلائيت ميون كشور ما بود

 

                                        حرم تو با اباالفضل كنار امام رضا

نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت 12:58 توسط مریم(تمنا)|

سلام دوستان عزیز

 

 پیشاپیش عید قربان را به همتون تبریک میگم

 

انشاالله سال دیگه اونجا باشید.

 

باز هم به قربان رسیدیم

 

اما چقدر آماده ایم که نفس را قربانی کنیم؟

 

چه قدر آماده ایم که از خواسته های نفسمان بگذریم؟

 

نمی دانم؟!!!!!!

نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 22:34 توسط مریم(تمنا)|

زمين را مي کشند از زير پامان مثل بم يک روز


نمي بينيم در آيينه خود را صبحدم يک روز


قيامت مي شود صد بار از بم بيشتر ، يک صبح


بساط هفت گردون باز مي ريزد به هم يک روز


حدوثي ناگهان خواب جهان را برمي آشوبد


حياتي تازه خواهد يافت آدم از عدم ، يک روز


دوباره ساعت صبح قيامت زنگ خواهد زد


سواري مي رسد ناگاه از سمت حرم يک روز


به قدر پلک بر هم خوردني آخر به خود آييد


به فکر مرگ باشيد آي مردم دست کم يک روز

 

علی رضا غزوه

نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 15:12 توسط مریم(تمنا)|

من از غربت آمده ام

 

از پشت ديوار سكوت

 

 از پس وا‍ژه هاي تنهايي

 

 از تمام روز هايي كه به ياد آوردنشان جز بي نشاني نشاني ندارد

 

 جز سكوت صدايي به گوشت نمي رسد

 

جز سياهي چيزي نمي بيني

 

بيشتر ببين بهتر ببين

 

در دور دست كور سويي به چشم مي خورد

 

نزديك تر شدم

 

نزديك و نزديك تر

 

نه اين كور سو نيست آفتابي است در ميان همه ي تاري كي ها

 

باوري در ميان نا باوري ها

 

فريادي در سكوت

 

دست به سمتش دراز كردم

 

مرا در آغوش گرفت

 

در گوشم زمزمه كرد

 

او خواهد آمد

 

و من در واژه ي انتظار محو شدم.

 

مریم(تمنا)

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 22:35 توسط مریم(تمنا)|

دختر یعنی شادی و سرور

 

دختر یعنی روشنایی و نور

 

دختران عزیز

 

روز همه ی شما مبارک.

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 10:40 توسط مریم(تمنا)|

سلام دوستان عزیزم

اول بگم که یه بنده خدایی به نام آقا وحید از همه ی شما

التماس دعا داره و گفت براش دعا کنید

گر ه ای تو کارش افتاده تو را خدا دعاش کنید

از همتون ممنونم.

امروز وقتي مسير كرج به قزوين را مي رفتم ،

 

 تو اتوبوس كه بودم ، به كوه ها نگاه مي كردم ، توجه كردي ؟

 

چه عظمتي ، چه صلابتي ، واقعا ديدنيست .

 

ولي چرا كوه با اين  عظمت و صلابت مسئوليت رسالت را قبول نكرد؟

 

ولي همين مسئوليت را انسان قبول كرد

 

مگر انسان چيست ؟

 

از كوه با صلابت تر است؟محكم تر است؟

 

بعيد مي دانم ، چون همين موجود يك سر و دو پا ،

 

 كارهايي مي كند كه در صلابتش شك ايجاد مي شود

 

وقتي به جامعه نگاه مي كنم تاسف مي خورم

 

يعني اين همان انسان است؟

 

پس چرا در خيلي از موارد ارزش انساني خود را انقدر پايين آورده است ؟

 

اين روزها دلم خيلي از خودم گرفته است

 

احساس مي كنم ما در مقابل خود و ديگران مسئوليم

 

من احساس مي كنم يكي از دلايلي كه جامعه ي ما

 

 به اين سمت پيش مي رود كم كاري از مذهبي هاي ما باشد

 

مني كه دم از بهترين دين و مذهب مي زنم

 

وقتي نتوانم بر روي نزديك ترين دوستان و آشنايانم تاثيري بگذارم ،

 

 بودن من چه معنايي دارد؟

 

نمي دانم چرا هر چه به پيش مي رويم اينگونه مي شويم؟

 

نمي دانم چرا قشري مذهبي جامعه ي ما منزوي شده؟

 

يعني مذهب را فقط براي چهار ديواري مي خواهيم؟

 

يعني ارزش مذهب همين است؟

 

مي ترسم اين وضعيت آينده ي ما را به آينده ي مسيحيت دچار كند

 

كه هر كس مي خواهد مذهبي باشد برود در خانه خود

 

هر كاري دوست دارد بكند ولي جامعه نيازي ندارد به مذهب.

 

يعني حواس من مذهبي فقط بايد جمع به نمازم باشد؟

 

نمي دانم شايد احساس مي كنيم اگر با جامعه بيشتر در ارتباط باشيم

 

 ما هم رنگ جامعه را مي گيريم؟

 

ولي بهتر اينست بخواهيم جامعه رنگ مذهب بگيرد

 

از همه ي دوستان عزيز مي خواهم به سوالم

 

كه در شرح متن بيان شده جواب بدهند

 

عين سوال را بايد از متن استنباط كنيد.

 

                                                                        با تشكر : مريم(تمنا)

 

نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 18:39 توسط مریم(تمنا)|

                                      تقدیم به همه ی خواهرانی که سیاهی

                               چادر مشکی شان را به مدل های لباس نفروختند.

 

با تو ام خواهر

 

با تو

 

آری با تو

 

تویی که حرمت چادر خاکیه عمه ام زینب را نگه داشته ای

 

و در زمانی که چادر بین زن های ما بی رنگ شده

 

طلایه دار مذهبی هستی که حسین آن را آفرید

 

و علم را بر دوش زینب نهاد

 

و زینب اولین و بزرگترین گامش را

 

با حجابش برداشت.

 

با تو ام تویی که

 

هنوز مسئولیت احساس می کنی و

 

به جرگه ای که چادر را محدودیت پنداشتند

 

دل نسپردی.

 

تویی که اجازه نداده ای شغالان جامعه

 

با زیبا جلوه دادن مدل های لباس

 

خلعت خاکی مادرمان زهرا را از تو غارت کنند

 

و سیاهی رنگ چادر را در نزد تو بی رنگ جلوه دهند.

 

و به همه ی گرگان گرسنه ای

 

که گرسنه ی بی حیایی من و تو هستند

 

اجازه نداده ای که با چشمانشان گناه را مهمان

 

دلهایشان کنند و من و تو مسبب گناهشان باشیم.

 

و اجازه نداده ای تو را همچون عروسک قلمداد کنند

 

و تو بازیچه ی چشمان پر گناهشان باشی

 

ممنون خواهر عزیزم

 

که سیاهی چادرت لبخند رضایتی ست

 

بر لبان مادرمان زهرا.

 

خواهر مسئولیت پذیرم

 

که حرمت چادرت قوت قلب مهدی ست

 

باز هم ممنون

 

ممنون که ثابت کرده ای :

 

حجاب مصونیت است نه محدودیت.

               

                        مریم(تمنا)

نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 23:48 توسط مریم(تمنا)|

هفته ی دفاع مقدس گرامی باد

 

تقدیم به غیورمردانی که رفتند

 

تا نام حسین همیشه نقش بر لبانمان داشته باشد.

 

ای شهیدان!

 

مدتهاست که بر تن تبدار کویرمان باران شادی نمی بارد،

 

 مدتهاست که ما را به صحنه تقلید و تجمل و مصرف گرایی کشانده اند

 

مدتهاست که دیگر نمی گذارند در کوچه های شهر

 

 کسی شعر سحر بخواند،

 

روبهان مشرک در هر کوی و برزن در کمین هستند

 

تا کسی اذان توحید سر ندهد، به همین خاطر

 

کسی را یارای اذان گفتن نیست.

 

آری این ما هستیم که تنور گرم زندگیمان از سرما،

 

جور و جهل مردمان زمان خاموش است.  این ما هستیم

 

که رخسارمان در آتش رنج و اسارت سوخته و بر پیشانی

 

مان خاکستر سالها درد و مظلومیت نشسته است،

 

مدتهاست که از هجرت مجاهدانی می گذرد

 

که آوازشان در کوچه های هر ماتمکده

 

حماسه حسین (ع) را به یاد می آورد،

 

سالهاست از خروش پر توان شهیدانی می گذرد

 

که روز ها را روزه می گرفتند تا ظلمت شب را ازبین ببرند.

 

پس ببین ماندن چه دشوار و چه سخت است!

 

و خوشا به حال شما که اهل ماندن نبودید و مدام می رفتید.

 

نه ترس از جهنم و نه طمع بهشت هیچ کدام مشغولتان نمی کرد.

  

سر به رفتن سپرده بودید تا تن به ماندن ندهید، تا تن به بودن ندهید.

 

برگرفته از کتاب حسین خونی که می جوشد به قلم محمد حسن پاشایی

نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 13:0 توسط مریم(تمنا)|


آخرين مطالب
» محرم
»
»
» بهار را باور کن
» بدون شرح
» بدون شرح
»
»
» فقر
»

Design By : Pichak